
ای کاش در آن زمان که میرفتی از غربت انتظار می پرسیدی
|
خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست طاقت باز فراق اين همه ايامم نيست ! اي مهربان ! در سرزمين گم شده اي كه هراس تمامي آن را گرفته و آرزوهاي بزرگ ما را به نيرنگ و فريبش در آويخته سرگردانيم . ما را به اين سراي راه دادي . آمديم تا مهر تو در دل پروريم ولي تنگنه ها و دره هاي فراواني در راه است . به سوي تو چشم داريم و از دام نخوت دنيا به دامن نيكي تو چنگ گدائي ميزنيم . خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم به ره دوست نشينيمو مرادي طلبيم زاد راه حرم وصل نداريم مگر به گدائي ز در ميكده زادي طلبيم اي مهربان ! ما را به گوشه ي پارسايي خود راهنمايي كن تا به نكوئي سحر خو كنيم . ما را به كوچه باغ نيمه شبهايت رهنمون شو تا زير درختان ستايش و سپاست امان نامه ي هستي مان را از تو بگيريم و به اوج هاي بلند شناخت تو بنگريم .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:4 توسط شیوا
|
|
||