
ای کاش در آن زمان که میرفتی از غربت انتظار می پرسیدی
|
اینــــــــَم یه حکایت...!
سالها پيش مرد فروشنده اي كه از شهر بيرون رفته بود ، پس از بازگشت متوجه شد كه در غياب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته و بدين ترتيب تمام دارايي خود را از دست داده بود ، اما او چه كرد. لبخند زد و چشمانش را به سوي آسمان گرفت و گفت: خدايا ! مي خواهي كه اكنون چه كنم ؟ روز بعد لوحي را بر ويرانه هاي خانه و فروشگاهش آويخت كه روي آن نوشته بود:
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:44 توسط شیوا
|
|
||